«علی اصغر محمدی» ۳۴ساله شهروند گیلک اهل چمستان نور در اعتراضات ۱۹دی۱۴۰۴ با شلیک مستقیم نیروهای حکومت جمهوری اسلامی کشته شد.
علی اصغر اهل چمستان از توابع نور مازندران بود.
یک منبع نزدیک به خانواده درباره چگونگی کشته شدن علی اصغر به بخش راستی آزمایی بی بی سی فارسی گفت که «ابتدا سه ساچمه به پای او اصابت کرد و به دلیل آسیب دیدگی دیگر توان حرکت نداشت. در حالی که مردم قصد کمک به او را داشتند نیروهای امنیتی اسلحه را به سمت جمعیت گرفتند و مانع نزدیک شدن شدند.
یکی از شاهدان به خانواده گفتند که یکی از نیروهای امنیتی بالای سر علی اصغر آمد و با شلیک گلوله جنگی به قفسه سینه اش او را هدف قرار داد. به گفته این شاهد عینی علی اصغر در همان لحظه قاتلش را شناخت و گفت: «نزن من تو رو می شناسم». گلوله به صورت اریب از سمت راست وارد سینه شده و از پشت خارج شد.»
با وجود این که حدود ده روز پیش از اعتراضات تاندون پای علی اصغر پاره شده بود و به سختی راه می رفت در اعتراضات شرکت کرد.
به گفته اطرافیان در نقطه ای از شهر چمستان نیروهای امنیتی معترضان را از دو طرف محاصره کردند. بیشتر افراد موفق به فرار شدند اما علی اصغر به دلیل تیرخوردگی در پا جا ماند.
محل تیراندازی بلوار امام خمینی چمستان مقابل یکی از شیرینی فروشی های شهر بوده است. شاهدان می گویند تنها مورد «تیر خلاص» در آن شب علی اصغر بوده و دیگران در حال فرار از پشت هدف قرار گرفتند.
به گفته این منبع علی اصغر در محل تیراندازی جان داد. او را به بیمارستان پیامبر اعظم چمستان منتقل کردند. پدر او نیز در همان شب از ناحیه ران پا سفیدران هدف گلوله قرار گرفت و وضعیت جسمی اش وخیم گزارش شده است.
به گفته این منبع خانواده او برای تحویل جسد و برگزاری مراسم با فشار تهدید نیروهای امنیتی روبه رو شدند.
علی اصغر در مزار محل زندگی شان در روستای صیدکلا به خاک سپرده شد.
اوحدود هشت ماه پیش نامزد کرده بود و قرار بود به زودی مراسم عروسی اش برگزار شود.
به گفته این منبع علی اصغر از ۱۳سالگی کار می کرد و روی پای خودش ایستاده بود. مغازه اگزوزسازی و سپرسازی داشت و برای ساختن آینده اش شبانه روز تلاش می کرد.
او به تازگی توانسته بود قطعه زمینی کوچک بخرد و مشغول ساخت مغازه ای در آن بود. آرزویش این بود که روزی خیریه ای راه اندازی کند و به مردم کمک کند.
به گفته خانواده «علی اصغر فردی بسیار مهربان شوخ طبع و سرزنده بود؛ به آینده امید داشت عاشق بچه ها بود و در جمع های خانوادگی همیشه یا در حال رقصیدن بود یا آواز خواندن. تمام زندگی اش را صرف کار و تلاش کرد تا به یک زندگی ساده و آبرومند برسد اما هرگز فرصت دیدن نتیجه زحماتش را پیدا نکرد.»

