داود سلطانی هلیسادی معلم ۳۸ ساله و پدر سه کودک سه قلوی سه ساله به نام های آلما پاشا و گرشا روز ۱۸ دی ماه در اصفهان با شلیک مستقیم گلوله به پهلو جان خود را از دست داد.
بر اساس گزارش ها پیکر این معلم پس از شش روز نگهداری تحت فشار و تهدید به خانواده تحویل داده شد؛ به گونه ای که از آنان خواسته شد علت مرگ را «بسیجی بودن» و «کشته شدن توسط تروریست ها» اعلام کنند.
داود پدر سه فرزند سه قلوی سه ساله و کارمند آموزش وپرورش بود. او در محله سکونتش در خیابان رباط سوم اصفهان به جمع معترضان پیوست. بنا به گفته یکی از نزدیکان او که با بخش راستی آزمایی بی بی سی فارسی صحبت کرده است «یکی از شاهدان عینی به خانواده داود گفته است که او تا آخرین لحظات به زخمی ها کمک می کرد و آنان را به خانه های امن منتقل می کرد.»
بر اساس روایت یکی از مادران زخمی ها داود یکی از مجروحان را روی دوش خود گذاشت و برای انتقال به درمانگاه داخل خودروی خود قرار داد. مجروح از سرما شکایت کرد و داود کاپشن خود را روی او انداخت؛ تلفن همراه داود نیز داخل همان کاپشن بود. بعدها خانواده آن زخمی با تماس با تلفن داود از فداکاری او مطلع شدند.»
این مادر زیر یکی از پست های مربوط به سوگواری داود نوشته است:
«آخرین کاری که در این دنیا انجام دادی نجات بچه های تیرخورده بود. از یک معلم جز این انتظار نمی رفت. من و پسرم تا ابد مدیون تو هستیم. بهشت گوارای وجودت.»
به گفته این منبع «آرزوی داود آزادی ایران و رشد تعالی و شکوفایی کشور بود. در نهایت به پیشنهاد بنیاد شهید و برای جبران خسارت و تامین حقوق فرزندانش خانواده با شهید اعلام شدن او موافقت کردند. هرچند برخی دوستانش در ابتدا با این تصمیم مخالف بودند اما با گذشت زمان به این نتیجه رسیدند که این تصمیم به نفع خانواده اوست؛ چراکه در غیر این صورت تنها بخشی از حقوق کمتر از هشت میلیون تومان به خانواده تعلق می گرفت.»
او اصالتاً از طایفه هلیسادی ایل بختیاری بود و از حدود ۱۱سالگی به همراه خانواده به اصفهان رفت. پدرش در جنگ ایران و عراق جنگیده بود. او در خرداد ۱۴۰۴ خواهر کوچک ترش را به دلیل بیماری از دست داد و اکنون مزار داود و خواهرش به صورت دوطبقه در شاهین شهر قرار دارد.
به گفته این منبع «داود از منتقدان جدی وضعیت سیاسی و اقتصادی کشور بود و در اعتراضات سال ۱۳۹۸ نیز بازداشت و پس از اخذ تعهد آزاد شده بود.
او فردی فداکار خوش صدا و شوخ طبع بود و دوستانش از آواز خواندن او لذت می بردند. او گرمای محفل دوستانش بود و فقدانش بیش از هر چیز جامعه دوستان و اطرافیانش را داغدار کرده است.»

