عرفان حدود ساعت ۱۰:۳۰ شب در میدان آریاشهر تهران با اصابت دو گلوله به سینه کشته شد.
به گفته یک شاهد عینی که با بخش راستی آزمایی بی بی سی فارسی صحبت کرده است او حدود ساعت ۱۰ در محدوده دوراهی بلوار فردوس و بلوار کاشانی بود؛ همان جایی که ویدیویی در فضای مجازی منتشر شد و در آن نیروها اعلام می کنند «حکم تیر داریم» و مردم را به رگبار می بندند. صدای عرفان در همان ویدیو شنیده می شود که فریاد می زند: «می جنگیم می میریم ایران رو پس می گیریم.»
«او پس از تیراندازی به مردم بسیار خشمگین و بی قرار شده بود. به سمت ضلع شمالی بلوار کاشانی حوالی بیمارستان ابن سینا رفت؛ جایی که از همراهانش جدا شد.
برخی می گویند در همان محدوده به زخمی ها کمک می کرد و تلاش داشت نیروها را عقب براند تا راهی برای امدادرسانی باز شود. در همین حین دو گلوله به سینه اش اصابت کرد و بر زمین افتاد.
یکی از دوستانش با کمک فردی دیگر سعی کردند او را عقب بکشند اما دوباره تیراندازی شد و آن فرد گریخت. پس از آرام تر شدن فضا دوستش عرفان را بر دوش گرفت و به ضلع جنوبی بلوار رساند.
با کمک چند نفر دیگر او را به بیمارستان ابن سینا منتقل کردند.
او فوتبال بازی می کرد و سه سال پیش همراه یکی از نزدیکانش کافه رستورانی راه انداخته بودند. ابتدا باریستا بود بعد آشپزی یاد گرفت و به آشپز مجموعه تبدیل شد؛ از صبح تا نیمه شب کار می کرد و مسئولیت پذیر و متعهد بود.
به زبان انگلیسی مسلط بود عاشق آشپزی—به ویژه سبک ایتالیایی—و شیفته فوتبال. پرسپولیسی بود اما یونتوس و تیم ملی ایتالیا را هم بسیار دوست داشت و پیراهن شان را زیاد می پوشید.
به موسیقی علاقه داشت؛ هم شجریان گوش می داد هم رپ.
کتاب خوان بود شعر دوست داشت و در ماه های آخر به شاهنامه علاقه مند شده بود؛ پادکست های شاهنامه را دنبال می کرد و درباره داستان هایش گفت وگو می کرد.
سر داستان سهراب گریه کرد.
آخرین استوری اش بیتی از شاهنامه بود آنجا که رستم می گوید:
رهایی نیابم سرانجام از این / خوش آباد نوشین ایران زمین
انگار سرنوشت خودش بود.
در گفت وگوهای سیاسی و اجتماعی اهل فکر و بحث بود. روز ۱۸ دی پیش از رفتن درباره فراخوان اعتراض با نزدیکانش صحبت کرده و با وجود نگرانی از سرکوب تاکید کرده بود «وقت تغییر است» و پرسیده بود آیا تضمینی هست که اگر نروند اوضاع بهتر شود. با آگاهی انتخاب کرد که برود.
عرفان شخصیتی کاریزماتیک و محبوب داشت؛ هر شب دوستانش به کافه می آمدند تا او را ببینند.
خوش خنده و خوش رفتار بود. خانواده و دوستانش می گویند مسیرش را آگاهانه انتخاب کرد و به انتخاب و نگاهش احترام می گذارند. »
*رهایی نیابم سرانجام از این / خوش آباد نوشین ایران زمین
این مصراع در نامه رستم فرخزاد به برادرش آمده است در داستان «جنگ قادسیه» در بخش های پایانی شاهنامه در عصر ساسانی و شکست ایرانیان از اعراب. این قسمت به دلیل توصیف دقیق حس ناامیدی از سقوط ایران و پایان عصر ساسانی بسیار حزن انگیز است و این بیت نمادی از یک فاجعه تاریخی در فرهنگ ایرانی محسوب می شود.

